"بیایید به عنوان یک زن و شوهر تا فردا صبح باقی بماند،" دوست دختر من در آن زمان قرار گذاشتن تصمیم گرفت به بازگشت به حومه شهر و به هم زد. هر دو آنها در مورد ازدواج در قلب خود فکر می کردند، اما من تا به حال یک سوراخ خیانیان در قلب من و بلافاصله ازدواج با زنی که من پس از آن ملاقات کرد. سه سال بعد... من در یک شهر عجیب و غریب با نقشه گوشی های هوشمند در یک دست راه رفتن را به استراحت در حالی که گشت و گذار برای یک روز در آخرین روز من در یک سفر کسب و کار، زمانی که من به طور ناگهانی توسط یک زن صحبت شد. وقتی که من برگشتم، او آنجا ایستاده بود با بزرگترین احساس زندگی من.